|
دل دریایم راجز به بارانها نخواهم داد تن رنجور خودرا من به ساحلها نخواهم داد کجایی ای توبیداد زمانه دلم تنگ است برای شکوه های پیرزن ها زی پای نو عروسان کجایی ای تو ای باد بهاری زمانه سخت دلگیر است نمی دانم چه گویم تا دلم ارام گیرد قرار در کف ندارم تو ای ساحل خروشان باش تا دل را خروشانی ستیز اید که تو تنها سزاوار خروش اشک رندانی نمی دانم کجا ساحل دلی دارد که کرید بهر انهایی که دل دارند تو شاید عشق باشی شایدم ابی که نتواند به دریایی پرا غم اسمان باشد توهر چه هستی دوست باش تا من هم بیایم شاید انجا مثل این دنیای بی حاصل پر از پروانه های مشتیی باشد دل دریایم راجز به بارانها نخواهم داد دراین دنیای بی حاصل که مردانش عصا از کور می دزدند من بیچاره و تنها محبت جستجو کردم (کهکشان راه شیری) به هرجا پا نهادم پای امیده به لنگ امد به هر کشتی نشستم بهر من نهنگ امد نمی دانم چه در سر دارد این بخت دو رنگ من زدشمن می گریزم دوست می اید به جنگ من درهوای دیدنت دل شد زدست شیشه عمرم زسنگ غم شکست من به پای تو جوانی دادهام من تورا کی می دهم اسان زدست درفراق رویت ای ارام جان برف پیری بر ر ورویم نشست سلام برحسین سلام بر عشق که جز حسین نمی شناسد |
| ||||||